تحولات منطقه

اواخر دهه ۷۰ زمانی که از زادگاهم یونسی  برای تحصیل به مشهد رفت‌وآمد می‌کردم، یک بار در اتوبوس روستایمان با خواهر و برادری هم‌سفر ‌شدم که هر دو نابینا بودند.

از آن‌هایی هستم که می‌گویم باید بشود
زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه

اواخر دهه ۷۰ زمانی که از زادگاهم یونسی برای تحصیل به مشهد رفت‌وآمد می‌کردم، یک بار در اتوبوس روستایمان با خواهر و برادری هم‌سفر ‌شدم که هر دو نابینا بودند. مرضیه و حسین آگاهی، همراه مادرشان، حدود ۲۶۰ کیلومتر مسیر یونسی تا مشهد را طی می‌کردند تا در مدرسه دانش‌آموزان استثنایی درس بخوانند. آن روزها شاید کمتر کسی تصور می‌کرد یکی از آن دو کودک نابینا سال‌ها بعد به عنوان معلم آموزش ‌و پرورش استثنایی به کلاس درس بازگردد؛ معلمی که خودش روزگاری به دلیل ناآگاهی دیگران، از تحصیل محروم مانده بود. کاری که مرضیه و برادرش کردند کار بزرگی است که نباید زحمات خانواده برای آن‌ها به‌خصوص مادرشان را نادیده گرفت.

تغییر مسیر زندگی

من مرضیه آگاهی، متولد سال ۱۳۶۵ و اهل شهر یونسی در خراسان رضوی هستم. نابینایی مادرزادی موجب شد از همان ابتدا مسیر زندگی‌ام با خیلی از هم‌سن ‌و سال‌هایم متفاوت باشد. سال ۱۳۷۱ که باید به کلاس اول می‌رفتم، هیچ ‌کس به خانواده ما نگفت یک کودک نابینا هم می‌تواند درس بخواند. چون فرزند اول خانواده و نابینا به دنیا آمده بودم، تصور همه این بود که مدرسه رفتن برای من امکان‌پذیر نیست. بعدها فهمیدم همان سال‌ها مدرسه استثنایی بجستان تأسیس شده بود و حتی معلم آموزش نابینایان هم داشت، اما نه خانواده ما و نه مسئولان بهزیستی شهرستان که از کودکی در آنجا پرونده داشتم، از چنین امکانی خبر نداشتند. امروز که به آن سال‌ها فکر می‌کنم، بیشتر از نابینایی، ناآگاهی را عامل محرومیت خودم از تحصیل می‌دانم.

دوران کودکی‌ام در روستا، صحرا و طبیعت گذشت. آن روزها هنوز تفاوت خودم با بچه‌های دیگر را درک نمی‌کردم. زندگی روستایی ساده بود و امکانات چندانی وجود نداشت که نبود نابینایی حس شود. سرگرمی‌های ساده، دنیای کودکی مرا ساخته بود.

تا سال 1380 هنوز مقدار کمی بینایی داشتم. رنگ‌ها را تشخیص می‌دادم و بعضی جزئیات را می‌دیدم. یک روز هنگام بازی، انگشت برادرم که او هم نابینا بود، به چشمم خورد. ابتدا کسی تصور نمی‌کرد اتفاق مهمی افتاده باشد، اما وقتی به پزشک مراجعه کردیم، مرا فوری به بیمارستان قائم(عج) مشهد فرستادند. پزشکان پس از معاینه گفتند چشمم قابل جراحی نیست و همان مقدار اندک بینایی را هم از دست دادم. شاید برای دیگران آن میزان دید ناچیز به نظر می‌رسید، اما برای من همه دنیایم بود و با از دست دادنش احساس کردم آخرین پنجره ارتباطم با جهان بسته شد.

در همان بیمارستان اتفاقی افتاد که مسیر زندگی‌ام را تغییر داد. مادری را دیدیم که دختر نابینایی داشت. او برای نخستین بار به خانواده‌ام گفت کودکان نابینا هم می‌توانند درس بخوانند و باید از طریق بهزیستی و آموزش ‌و پرورش استثنایی پیگیر بشوید. اگر آن آشنایی اتفاق نمی‌افتاد، شاید هیچ ‌وقت وارد مدرسه نمی‌شدم. پس از ترخیص، به بهزیستی مشهد مراجعه کردیم، اما آنجا گفتند سن برادرم برای مدرسه مناسب است و او می‌تواند تحصیل کند، ولی من از سن ورود به کلاس اول گذشته‌ام.

شنیدن این جمله یکی از تلخ‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. همیشه عاشق یاد گرفتن بودم. برنامه‌های آموزشی تلویزیون را دنبال می‌کردم و آرزو داشتم کیف مدرسه داشته باشم، اما حالا می‌گفتند دیگر دیر شده است. حدود یک سال افسردگی شدیدی را تجربه کردم و روزهای زیادی فقط گریه می‌کردم.

رنج‌هایی که کشیدم

وقتی برادرم در بجستان به مدرسه رفت، معلمش آقای کدخدایی متوجه علاقه من به درس شد. او یک لوح و قلم بریل به برادرم داد که استعدادش خوب بود و خواست به من درس بدهد. با کمک برادرم الفبای بریل را آموختم و هر روز ساعت‌ها تمرین می‌کردم. پس از مدتی مسئولان آموزش ‌و پرورش پذیرفتند به صورت متفرقه امتحان بدهم. کتاب‌های دوره ابتدایی را در مدت سه ماه خواندم و در آزمون‌ها شرکت کردم. آن ‌قدر باور نمی‌کردند بدون کمک دیگران درس خوانده باشم که هنگام امتحان کنارم می‌ایستادند تا مطمئن شوند کسی جواب‌ها را به من نمی‌گوید. وقتی امتحان‌ها را با موفقیت پشت سر گذاشتم، حسین ابتدایی را تمام کرد و باید برای ادامه تحصیل به مشهد می‌آمد و مادرم من را هم همراه حسین آورد. راه ورودم به مدرسه باز شد، اما مشکل تازه‌ای پیش آمد؛ به دلیل سنم اجازه نمی‌دادند در خوابگاه بمانم. دو هفته بعد به خانه برگشتیم و پیگیر کارها شدیم. رئیس مدرسه استثنایی بجستان آقای کریم‌زاده پیگیر کارهایم بود تا اینکه خانم حیدریان، کارشناس نابینایان، مسئولیت مرا پذیرفت و گفت اگر این دختر درس نخواند، پاسخگو من هستم. همین حمایت سبب شد بالاخره وارد مدرسه بشوم.

از همان روزهای اول تصمیم گرفتم عقب‌ماندگی سال‌های از دست ‌رفته را جبران کنم. خیلی زود شاگرد ممتاز مدرسه شدم و مسئولان پیشنهاد کردند بعضی پایه‌ها را با امتحان دادن پشت سر بگذارم. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم هر جا یک نفر به توانایی من اعتماد کرد، مسیر تازه‌ای در زندگی‌ام باز شد و هر جا ناآگاهی و ترحم جای اعتماد را گرفت، فقط مانع پیش پایم گذاشت.

پس از ورود به مدرسه، انگار زندگی تازه‌ای برایم شروع شد. احساس می‌کردم باید سال‌هایی را که از دست داده بودم جبران کنم، به همین دلیل درس خواندن برایم فقط یک تکلیف نبود، بلکه فرصتی بود که نمی‌خواستم دوباره از دست بدهم.

دوران راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه نابینایان تقوا و دبیرستان شهید حاتمی مشهد گذراندم. آن سال‌ها زندگی در خوابگاه خودش دنیایی از سختی بود. امروز دانش‌آموزان نابینا با یک گوشی تلفن همراه صدها کتاب را همراه خود دارند، اما آن زمان بیشتر کتاب‌های ما روی نوار کاست ضبط می‌شد. هر درس چندین نوار داشت و باید همه را با خودمان بین مشهد و یونسی جابه‌جا می‌کردیم. اگر ضبط ‌صوت نوار را می‌جوید یا خراب می‌کرد، گاهی ساعت‌ها دنبال کسی می‌گشتیم که بتواند آن را تعمیر کند. بچه‌های کم‌بینا در خوابگاه آن ‌قدر این کار را انجام داده بودند که به تعمیرکار نوار کاست تبدیل شده بودند. امروز شاید این مشکلات ساده به نظر برسد، اما آن روزها هر خرابی نوار می‌توانست ساعت‌ها درس خواندن را عقب بیندازد.

ورود به دانشگاه فردوسی

در دوره تحصیلم در مشهد، خوابگاه هر چند ماه یک بار برای تعطیلات بسته می‌شد و ما مجبور بودیم به زادگاهمان برگردیم. مادرم با وجود همه سختی‌ها دنبال من و برادرم می‌آمد. از نظر مالی هم وضع خوبی نداشتیم و حتی کرایه تاکسی برایمان هزینه سنگینی بود. بیشتر مسیرها را با اتوبوس و پیاده طی می‌کردیم. مادرم سواد نداشت، اما تمام توانش را گذاشت تا ما درس بخوانیم. امروز هر وقت به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم بخش بزرگی از موفقیت من حاصل همان زحمت‌های بی‌ادعای مادرم است.

سال ۱۳۸۶ که برف سنگینی بارید، خوابگاه را تعطیل کردند. مسیر بازگشت یکی از سخت‌ترین خاطرات زندگی‌ام است. با هزار زحمت خودمان را تا تربت حیدریه رساندیم. ترمینال آنجا سراشیبی داشت و همه جا پوشیده از برف و یخ بود.

مادرم باید همزمان دو فرزند نابینا را هدایت می‌کرد و وسایل را هم همراه داشت. بارها روی زمین افتادیم، اما چاره‌ای جز ادامه مسیر نداشتیم. آن روزها به من یاد داد که استقلال فقط به این نیست که آدم کارهایش را خودش انجام بدهد.

کنکور شرکت کردم و در دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شدم. از همان دوران مدرسه، هر وقت از من می‌پرسیدند می‌خواهی چه‌کاره بشوی، بدون تردید می‌گفتم معلم. همیشه آرزو داشتم بچه‌هایی که مثل من نابینا هستند، دیگر به خاطر ناآگاهی دیگران سال‌های عمرشان را از دست ندهند.

ورود به دانشگاه هم بدون دردسر نبود. سه هفته اول هیچ ‌کس حاضر نمی‌شد با من هم‌اتاق شود. مادرم ناچار شد همان مدت در مشهد کنارم بماند. هر چه به او می‌گفتم من می‌توانم از پس زندگی خوابگاهی بربیایم، قبول نمی‌کرد برگردد. تا اینکه یکی از دانشجوها که مادرم را دیده بود، پذیرفت با من هم‌اتاق شود. پس از آن، کم‌کم مسیرهای دانشگاه را یاد گرفتم و همه کارهایم را خودم انجام می‌دادم؛ از رفتن به دانشکده گرفته تا انجام کارهای خوابگاه.

ابتدا در رشته الهیات پذیرفته شده بودم، اما پس از مدتی فهمیدم آن چیزی نیست که دنبالش هستم. وقتی کارنامه سبز آمد، دیدم در رشته آموزش و پرورش کودکان استثنایی هم قبول شده‌ام. برای تغییر رشته نزد مدیر گروه رفتم. او از من پرسید چرا می‌خواهی فلسفه را رها کنی؟ به او گفتم یک سؤال منطقی دارم که نتوانسته‌ام برایش پاسخی پیدا کنم؛ منطق اینکه چرا یکی باید نابینا باشد، یکی معلول جسمی و دیگری معلول ذهنی چیست؟ گفتم اگر بتوانید این مسئله را برای من حل کنید، در فلسفه می‌مانم. همان ‌جا موافقت کرد که تغییر رشته بدهم. احساس می‌کردم جای واقعی من کنار کودکانی است که شرایطی شبیه خودم دارند، نه در رشته‌ای که علاقه‌ای به آن نداشتم و به این ترتیب وارد دانشکده روان‌شناسی، علوم تربیتی شدم و 6ترمه تمام کردم.

تغییر مسیر با سختی

پس از تغییر رشته، مطمئن بودم مسیر درستی را انتخاب کرده‌ام. احساس می‌کردم تمام سختی‌هایی که از کودکی تحمل کرده بودم، حالا قرار است به تجربه‌ای تبدیل شود که بتوانم آن را در اختیار دانش‌آموزانم بگذارم. دوران دانشگاه را با علاقه گذراندم و در کنار درس، استقلال بیشتری هم پیدا کردم. مسیرهای دانشگاه، خوابگاه و شهر را به‌تنهایی یاد گرفتم و سعی کردم ثابت کنم نابینایی مانع زندگی مستقل نیست.هنوز درس دانشگاه تمام نشده بود که صحبت از آزمون استخدامی آموزش ‌و پرورش مطرح شد. با علاقه زیادی درس خواندم و برای آزمون آماده شدم، اما روز امتحان متوجه شدم دوستم که فرم ثبت‌نام مرا تکمیل کرده بود، به جای «آموزگار استثنایی» برایم «مربی پرورشی» انتخاب کرده است. ماه‌ها برای رشته‌ای درس خوانده بودم و سر جلسه امتحانی نشستم که اصلاً برای آن آماده نشده بودم. آن سال فرصت استخدام را از دست دادم، اما تصمیم گرفتم دوباره تلاش کنم.سال بعد تمام وقت خودم را صرف درس خواندن کردم. روزهای محرم بود و صدای عزاداری از کوچه می‌آمد، اما من فقط درس می‌خواندم و از خدا می‌خواستم این بار قبول شوم. برای من استخدام فقط پیدا کردن شغل نبود؛ تنها راه رسیدن به استقلال مالی بود. دوست نداشتم سربار خانواده باشم و همیشه آرزو داشتم روی پای خودم بایستم.آن سال در آزمون پذیرفته شدم و حتی رتبه اول را بدست آوردم، اما گفتند ۲۲روز از سقف سنی تعیین‌شده بزرگ‌تر هستم و امکان استخدام ندارم. باورش برایم سخت بود. پس از آن همه سال درس خواندن و تلاش، قرار بود همه چیز به خاطر ۲۲روز از بین برود. تسلیم نشدم. تنهایی به تهران رفتم و موضوع را از طریق سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور پیگیری کردم. با کمک مسئولانی که انصاف داشتند، مجوز لازم صادر شد تا من هم مانند فرد دیگری که شرایط مشابهی داشت، بتوانم استخدام شوم.وقتی با آن نامه به آموزش‌ و پرورش خراسان رضوی مراجعه کردم، باز هم با مخالفت روبه‌رو شدم. یکی از مسئولان صریح به من گفت: «تا وقتی من اینجا هستم، تو معلم نمی‌شوی». آن جمله را هیچ ‌وقت فراموش نمی‌کنم، اما همان روز با خودم گفتم روزی معلم می‌شوم؛ چه او باشد و چه نباشد. احساس می‌کردم مشکل فقط سن من نیست، بلکه هنوز خیلی‌ها باور ندارند یک نابینا هم می‌تواند معلم باشد.سال بعد قانون تغییر کرد و شرط سنی اصلاح شد. دوباره در آزمون شرکت کردم و این بار پذیرفته شدم. همیشه اعتقاد داشته‌ام اگر راهی بسته شود، باید راه دیگری پیدا کرد. بارها به خودم گفته‌ام انسان تا زنده است، برای هر مشکلی راهی وجود دارد و تنها چیزی که نمی‌توان جلویش را گرفت، مرگ است.پس از قبولی، دوره آموزشی را در واوان اسلامشهر گذراندم. سه ماه دور از خانواده زندگی کردم. شرایط خوابگاه چندان مناسب نبود و حتی آب منطقه با من سازگار نبود؛ بارها مریض شدم و مجبور بودم آب معدنی تهیه کنم، اما همه این سختی‌ها در برابر آرزویی که سال‌ها برایش جنگیده بودم، ناچیز بود.

پس از استخدامی محل خدمتم ابتدا منطقه باخرز تایباد بود، اما در همان زمان بجستان هم به معلم نابینای متخصص نیاز داشت. مدت کوتاهی بین دو محل در رفت ‌و آمد بودم تا بالاخره حکم انتقالم صادر شد. آن روز را هیچ ‌وقت فراموش نمی‌کنم. مدیر مدرسه خبر داد که حکم آمده و می‌توانم به بجستان بروم. همان روز وسایلم را جمع کردم و راهی شدم. احساس می‌کردم پس از سال‌ها تلاش، بالاخره به جایی رسیده‌ام که باید می‌بودم.

وقتی تدریس را شروع کردم، فقط سه دانش‌آموز نابینا داشتم؛ هر کدام در پایه‌ای متفاوت. خیلی زود متوجه شدم مشکل اصلی آن‌ها نابینایی نیست، بلکه شیوه آموزشی است که تا آن روز تجربه کرده بودند. به آن‌ها گفته بودند چون نابینا هستند، کافی است مطالب را حفظ کنند. هدیه‌های آسمانی، قرآن، شعرهای فارسی و هر چه بود فقط حفظ می‌کردند، بدون اینکه روش درس خواندن را یاد بگیرند. من با این نگاه موافق نبودم.

چهار سال برای تغییر این وضعیت تلاش کردم. روزهایی بود که همراه دانش‌آموزانم گریه می‌کردم، دوباره از اول آموزش می‌دادم و بارها یک مطلب را تکرار می‌کردم تا یاد بگیرند چگونه مطالعه کنند. بعضی خانواده‌ها تصور می‌کردند چون مثل معلم‌های دیگر مدام ابراز احساسات نمی‌کنم، به فرزندشان محبت ندارم، اما من باور داشتم محبت واقعی این است که کودک را توانمند کنیم، نه اینکه فقط دلسوزی نشان بدهیم. امروز وقتی می‌بینم همان دانش‌آموزان در دبیرستان و آستانه دانشگاه هستند، احساس می‌کنم تمام آن سختی‌ها ارزشش را داشت.

پس از چند سال تدریس، در مقطع کارشناسی ارشد رشته روان‌شناسی و آموزش کودکان استثنایی ادامه تحصیل دادم. درس خواندن همزمان با تدریس آسان نبود، اما همیشه اعتقاد داشته‌ام معلم اگر خودش از یاد گرفتن دست بکشد، دیگر نمی‌تواند انگیزه یادگیری را به دانش‌آموزان منتقل کند.

در همان دوران تصمیم گرفتم مستقل زندگی کنم. سال‌ها مادرم برای رسیدن من به این نقطه زحمت کشیده بود، اما احساس می‌کردم اگر قرار است دیگران باور کنند یک نابینا می‌تواند مستقل باشد، اول باید خودم این استقلال را در زندگی‌ام تجربه کنم. برای همین خانه‌ای را اجاره و زندگی مستقلم را آغاز کردم. شاید برای خیلی‌ها این تصمیم عادی باشد، اما برای دختری نابینا که همه عمرش شنیده بود «تنها نرو»، «تنها نمی‌توانی» و «باید همیشه کسی همراهت باشد» قدم بزرگی بود.

پس از مدتی توانستم انتقالی بگیرم و به مشهد برگردم. این انتقال فقط جابه‌جایی محل کار نبود؛ فرصتی بود تا هم به خانواده نزدیک‌تر باشم و هم تحصیلاتم را ادامه بدهم. هرچند هنوز هم اعتقاد دارم بسیاری از دانش‌آموزان نابینای شهرستان‌ها به دلیل نبود امکانات، ناچارند برای ادامه تحصیل به مشهد بیایند و این یکی از مشکلات جدی آموزش استثنایی است.

در کنار همه این مسائل، هنوز بزرگ‌ترین مشکل ما نگاه جامعه است. متأسفانه بسیاری از مسئولان و حتی بعضی کارکنان اداره‌ها هنوز نمی‌دانند چگونه باید با یک نابینا برخورد کنند. گاهی وارد اداره‌ای می‌شوم و بدون اینکه توجه کنند من نمی‌توانم اشاره دستشان را ببینم، فقط می‌گویند «برو آنجا» یا «از آن طرف برو». در حالی که اگر چند کلمه دقیق‌تر توضیح بدهند، کار خیلی راحت‌تر انجام می‌شود. حتی در اداره‌هایی که بیشترین ارتباط را با افراد دارای معلولیت دارند، گاهی این آگاهی وجود ندارد.

مشکل دیگر، مناسب‌سازی شهر است. سال‌ها برای ایجاد مسیرهای ویژه نابینایان، گویا شدن ایستگاه‌های اتوبوس و دسترس‌پذیر شدن خدمات تلاش شده، اما هنوز تا رسیدن به شرایط مطلوب فاصله زیادی داریم. بارها دیده‌ام سامانه‌های صوتی اتوبوس خاموش هستند یا امکاناتی که با هزینه زیاد ایجاد شده، استفاده نمی‌شود. این امکانات فقط برای نابینایان نیست؛ سالمندان، افراد کم‌سواد و حتی مسافران غریبه هم از آن‌ها استفاده می‌کنند.امروز اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آرزویم چیست، می‌گویم آرزو دارم هیچ کودکی فقط به خاطر ناآگاهی از حق آموزش محروم نشود؛ همان اتفاقی که برای من افتاد. دوست دارم مسئولان پیش از هر تصمیمی، توانایی افراد را ببینند، نه محدودیتشان را. نابینایی مانع زندگی نیست؛ مانع اصلی، نگاه نادرست و فراهم نبودن فرصت‌های برابر است.

همیشه به دانش‌آموزانم می‌گویم شما مأمور به تلاش هستید، نه مأمور به نتیجه. شاید نتیجه همیشه آن چیزی نباشد که انتظارش را دارید، اما اگر بهترینِ خودتان باشید، هیچ ‌وقت از تلاشتان پشیمان نمی‌شوید. خود من بارها با درهای بسته روبه‌رو شدم، اما هر بار راه دیگری پیدا کردم. امروز هم اگر دوباره به سال‌های کودکی برگردم، با همه سختی‌ها باز همان مسیر را انتخاب می‌کنم؛ چون باور دارم انسان را محدودیت‌هایش تعریف نمی‌کنند، بلکه شیوه ایستادنش در برابر آن‌هاست که هویت واقعی او را می‌سازد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha